تبليغاتX
قطار بی مسافر
شعر مقالات ادبی و...
 
با پوزش به دلیل تاخیرم و ادای احترام به همه دوستان

 

یک ترانه و یک سپید مهمان چشم مهربانتون

 

دستمو از آسمون جدا نکن

نکنه تبعیدی زمین بشم

من باید رو لب تو زنده باشم

نمیخوام یه اسم نقطه چین بشم

 

نمیخوام که خاطرت ابری بشه

مث روزا و شبای  سرد  من

بهتره خودم به جنگ< من> برم

جون به در می برم از نبرد <من>

 

من میخوام تا آخر دنیا بیام

اگه تو همسفر راه منی

نکنه یه روزی نارفیق بشی

پشت پا به این رفاقت  بزنی

 

اسمم از لبت بیفته  گم میشم

بین این همه سکوت و برهوت

زندگیم جهنمه بدون تو

نذار عادت کنه اون لب به سکوت.

 

 

 < سکوت  >

 

در این عکس

تو

کنارم نیستی

و لبهایم به شکل اسم تو

باز مانده

دود سیگار

چشمهایم را می آزارد

چه بوی بدی پیچیده در این

اتاق نمور وتاریک

چه صدای زمختی

 صدایم می زند

و من فقط

نگاه میکنم به پنجره ی روبرو

دیگر بس است

کمی دهانم را

 باز تر کن

تا دندانه های نامت

بیرون بپرند

تا باران پروانه بشکند

 این سکوت را

این پنجره را

می ترسم

می ترسم

از این ترس کشنده

که تو کنارم نباشی

که لبخندت روبرویم نباشد

باد بیاید

باران ببارد

و من در سکوت بشکنم

|+| نوشته شده توسط كورس احمدي در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388  |
 
 

با اینکه چن ساله تو شهر تون م

اما همون آدم مهربون م

 

هنوز همونم  که نیگام می کردی

با چشمتون بهم سلام می کردی

 

هنوز بارون می باره توی خوابم

ابری میشه شبای رختخوابم

 

توی چشام تصویر  کوه و روده

اگر چه اینجا همه غرق دوده

 

تصویر اون دشتای پر درخته

تصویر اون کوه بلند و سخته

 

یادته توخدای خوابم شدی

تشنه بودم چشمه ی آبم شدی

 

حالا سر دو راهی جا می مونم

از دل عاشقم جدا می مونم

 

من هنوزم دهاتی ام نازنین

بچه ی ایلیاتی ام نازنین

 

مث نفس دوست دارم هنوزم

تو باشی و نباشی من می سوزم

 

پس نذار این جاده تباهم کنه

آه بیابونا سیاهم کنه

 

تو حیفه مث خیل آدما شی

پرنده باش پرنده که رها شی

 

خستگی از شونه ی عاشق بگیر

یا خبر از خونه ی عاشق بگیر

 

من بلدم نشونی نگاتو

من بلدم خونه ی خنده هاتو

 

تو جای خون عسل توی رگاته

خدا اگه قبله بخواد ... چشاته

 

ماه و ستاره پولک پیر هنت

طاووسا رفتن تو   لک  پیرهنت

 

رودخونه ها شال کمر چینت ان

کبوترا پیامبر دینت ان

 

ابرا همه روسری ان رو سرت

بال و پرای  پری ان رو سرت

 

وای اگه ابری بشه روزگارت

یهو خزون بریزه رو بهارت

 

من بلدم نشونی نگاتو

من بلدم خونه ی خنده هاتو

 

هنوز همون آدم مهربونم

درد و  بلات بیفته روی جونم....

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كورس احمدي در سه شنبه ششم مرداد 1388  |
 
۱

 

ما به هم دروغ گفتیم

نه تو

 از کوپه ی قطار

دست تکان  دادی !!

نه من

 در ایستگاه منتظر بودم

 

قطاری که تو را آورد

مرا با خود برد.

 

 

۲

 

گم شده ام

بی سرزمین!

بی عشق!

از دستهایت که نه

از چشمت

اف

تا

ده

ام.

 

|+| نوشته شده توسط كورس احمدي در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388  |
 

جهان

بر خلاف عقربه ها

چهل بار

دور سرم چرخید

من ایستاده بودم و کاری نداشتم

 

که چشم هایم

 کجا دنبال تو می گردند

که دست هایم...

من ایستاده بودم وقطره قطره

آب می شدم

و جهان

کوچکتر می شد و می چرخید

*

در اتفاق افتادن من

تو سر آغاز لبخند های  من بودی

و گریه هایم را

در گیسوانت پنهان می کردی

تا با پیراهنی راه راه

آه آه آب شوم

و چهل تکه شود

 شلواری که برای

چهل سالگی دوخته بودم

آنروز

درخت ها به احترام تو

ایستاده بودند

وجهان می چرخید

خلاف عقربه ها

من فاتح خیابانهای بی تو شدم

و چهل سال

گذشته بود

 که جهان..

که نگفته بودم دستهایم جوانه زد

نگفته بودم که شکوفه های فروردین در راهند

اما گریستم

گریستم

تا باران را به

تلخواره ی ندیدنت

مهمان نکرده باشم.

 خالی و برهوت

 تمام خیابان ها را

شکسته دویدم

*

نخواسته بودم

که جهان

اینگونه پر شتاب

دور سرم بگردد

اگر

صدای تو را با خود

به خانه می بردم..

اگر دستهای تو را روی پیشانی

چهل سال  پریشانی

حس نمی کردم

تب امانم را می برید

و شب به پنجره ای

پناه می بردم که راه جنگل و رود

را بلد باشد

انتهای این کوچه ای

 که کلمه کلمه در آن راه میروم

شعریست که تمام نشد و من چهل ساله شدم

اما بی تو به شب برگشتم

به تب

که امانم را بریده است

 بی دستهایت

*

نگاه که می کنی

جهان میچر خد

و من ایستاده ام

مثل کودکی چهل ساله.

 

 

|+| نوشته شده توسط كورس احمدي در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388  |
 چه میشود؟
این روزای آخر سال برای من حال و هوای متفاوتی از شادیای کوچک و غمای بزرگ با خود دارد که ناگزیر از لمس لحظه به لحظه ی آنم.چند روز دیگر دقیقا -مصادف با روز درختکاری-               تولدمه    قبل از شما به خودم تبریک میگویم  که شما و دنیای مهربان شما رو دیدم  و جز خوبی و زیبایی چیز دیگری از آدمها در خاطرم نمانده.

یه غزل و یه ترانه دستم را به دستتون میر سونه وپیشاپیش بهار را تبریک میگم .

 

تو    ضرب در خودت ! حالا چه می شود؟

حتما   نگاه   تو  دریاچه    می شود

 

دنیا اگر تو را  از عشق کم می کرد

با این همه  بدی   دنیا  چه می شود؟

 

اما  شبیه  تو   تنها   خود تو یی!

مانند  تو  اگر... ده تا  چه می شود؟

 

با مهربانی ات   دردانه ای گلم  !!

شیدا اگر شوی    آیا چه می شود؟

 

من ناگزیرم از دل تنگی ات  هنوز

شبهای بی توام    ای ..وا .. چه می شود؟

 

تکلیف آن همه خواب قشنگ من

تکلیف آن همه رویا چه می شود؟

 

امشب بمان و در دستان من بسوز!!

از دل بران غم ..... <<فردا چه می شود؟>>

 

اما قرارمان پای همین غزل

اسم من و تو  و  امضا  چه می شود.

 

*************

*************

یکی  دو روزه کسلم نازنین

غصه نشسته رو دلم نازنین

 

باد میاد برف میاد تو دلم!!

پاک نمیشه یاد تو از رو دلم

 

سهم من این پنجره ی بسته شد

همنفسم این نفس خسته شد

 

سیل نشی خونه خرابم کنی

آه نشی  یه شبه  آبم کنی

 

من به امید تو   جزیره  شدم

منظره ای که دلپذیره  - شدم

 

تا تو قدم در دل من می زنی

تا دم مرگم برسد با منی.

 

 

|+| نوشته شده توسط كورس احمدي در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387  |
 جان تنها
 

گفته بودم کوچکم  !حتی کم ام

من برای آن همه دریا  کم ام

 

گفته بودم ساده ام چون شیشه ام

در نگاهت ریشه دارد ریشه ام

 

با دو دست نا امید بر ضریح

آه جانسوز رسیده بر ضریح

من تو را از ابتدا میخواستم

در ازل بود از خدا میخواستم

***

این شب بی حوصله فردا نشد

من دلم مانند تو دریا نشد

 

این دقایق خسته از خوابم کند

بیقراری باز بی تابم کند

 

آنقدر مردم که با تو جان گرفت

قصه ام با نام تو پایان گرفت

 

این منم از دست خود دلگیرتر

سالها از عمر دنیا پیرتر

 

تا شبیه این خیا بانها شدم

هم نژاد این بیابانها شدم

 

گر چه طعم نارس آلوچه ام

من شبیه عابران کوچه ام

***

کی به پایان می رسد این راه دور

خسته ام از این هوای سوت و کور

***

من همینم ساده ام گاهی بدم

من همینجوری به دنیا آمدم

 

دارم از دست خودم صدها گله

باید از این <من> بگیرم فاصله

 

باید این < من > را شبی دارش زنم

شیشه شد بر سنگ دیوارش زنم

 

شاید از خوابش نیارم باز پس

سد کنم بر جان خود راه نفس

 

شاید از عرض خیابان رد شود

طعمه ی یک ترمز ممتد شود

 

یا بیفتد  از بلندای خودم

تا بمیرد زیر پاهای  خودم

 

یا به صخره کوبمش تا جان دهد

نا خدای چشمت ار فرمان دهد

***

من  کی ام؟ من آه سردم سالهاست

کوچه گردم کوچه گردم  سالهاست

 

این دو راهی آخرین راه من است

می روم با عشق تو یک شب ز دست

***

عشق اگر خط موازی نیست چیست؟

یا کتاب جمله سازی نیست چیست؟

 

عشق اگر مبنای خلق  آدم  است

پس چرا اینگونه گنگ و مبهم است

 

پس چرا خط موازی می شود

از چه رو هر عشق < بازی > می شود

***

جای خود خواهی به فکر عشق باش

هر زمان مشغول ذکر عشق باش

 

این همه دیوار اگر اینجانبود

می رسید آری  به دریای تو   رود.

|+| نوشته شده توسط كورس احمدي در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387  |
 برف
 

بی تو همیشه در دل من برف می بارد

با هر چه  غیر از گریه کردن برف می بارد

 

از سوز سرمای کرج تا قیطریه آه

همراه با دلتنگی من برف می بارد

 

با فعل و قید وقافیه ـمفعول و فاعل... یا

اما. اگر .حتا . نه... اصلا"....برف می بارد

 

الان که وقت گریه کردن نیست ای دل ..نه

الان که از چشمان این زن برف می بارد

 

این زن که از این عکسها رفته ..اما باز

بر رد پایش نرم و روشن برف می بارد

 

اینگونه بوده از ازل تا آخر عشق آی

وقت جدایی وقت رفتن برف می بارد

 

بنگر که من تنها تر از دیروز خود هستم 

امشب که در هر کوی و برزن برف می بارد

 

آن زن که آمد با خودش خورشید را آورد

حالا که رفته جان از این تن برف می بارد.

|+| نوشته شده توسط كورس احمدي در دوشنبه نهم دی 1387  |
 
 

ای دختر ماه و آب و خورشید

 

لبخند بزن به خواب چشمه

 

لبخند بزن که پر شود باز

 

صبح بغل من از کرشمه

 

**

پلکی بگشا مست ترم کن

 

آتش بزن امشب به جهانم

 

من تشنه ترین ماهی دنیام

 

در چشمه ی لبهات بمانم؟

 

**

پلکی بگشا مژده بیاور

 

خورشید به خواب چشمه آمد

 

از آنطرف بهشت و باران

 

طاووس پر از کرشمه آمد

 

**

هر چند زمین به یمن چشمت

 

از بوی گل محمدی پر

 

اما به خدا فرشته ها نیز

 

از اینهمه جذبه ی تو دلخور.

|+| نوشته شده توسط كورس احمدي در چهارشنبه یکم آبان 1387  |
 گلکم
دوستان گلم این غزل را با لهجه ی کرمانشاهی بخوانند

این شعر به سالها پیش تعلق دارد که مورد استقبال  و علاقه دوستان جان گردید.

 

خیلی وه خته که دلم هواته داره گلکم

وه ختشه یه دسه گل برات بیاره گلکم

 

چقده بشت بگم پنجره یه وا نکنی

نکنه چش بخوری یه وخ دواره گلکم

 

وه خی ئه اینجا بریم یه جا که هیشکی نواشه

آخه کی پرنده  جاش تو چار دیواره گلکم

 

هر چی سیلت  مکنم  ئه ئو چشا سیر نمی شم

همه میگن که نگات جاذبه داره  گلکم

 

اینه که هرجا می رم   ئو جفت چشما  با منه

اینه که با نو برام خزان   بهاره گلکم

 

ئی غمی که تو نگات موج میزنه  میشه بگی

ئه عذاب دوریه  یا انتظاره  گلکم؟

 

اگه سفره ی دلته  پیش خودم وا نکنی

چه میدانم  چه میگی با هر اشاره گلکم

 

په خدا   ئو  دهنه برای چه داده به تو ؟ ها

حرف بزن  با ئو لبای خوشقواره!! گلکم

 

تالی ئه موته به دنیا نمی دم گش کسگم

آخه روشنای دلم شوای تاره گلکم!

 

خودتم خوب میدانی که ئی دل لامصوم

تو نه نینه  همه جوره  بی قراره گلکم!!

 

راس راسی دلت  میا تو کوچه ها ولم کنی؟

تو نواشی رو دلم کی سر بذاره  گلکم؟

 

اگه ما نمی رسیم به همدیه  گله  نکن

عشق اگه  ـ رسیدنه  بی اعتباره  گلکم

 

تا منم بنیشم و یه غزل تازه بگم

به ئی ابرگه بگو  یه کم بواره گلکم.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط كورس احمدي در شنبه بیست و سوم شهریور 1387  |
 دشتای شمال
اگه بارون بزنه رو پیرهنت

پر پروانه  میشه باغ تنت

 

طعم لب سوز عسل میده هنوز

بوسه از کندوی داغ دهنت

 

به همه فرشته ها طعنه میزد

اگه عریونی بپوشه بدنت

 

یه طرف تاریکی موی بلند

یه طرف الماس چشم روشنت

 

چی میشه یه لحظه خوابم ببره ؟

شکل گهواره بگیره دامنت

 

مث چشمه های دشتای شمال

را برم نفس نفس تو چمنت.

 

|+| نوشته شده توسط كورس احمدي در یکشنبه دهم شهریور 1387  |
 
 
بالا