|
قطار بی مسافر
شعر ترانه و...
| ||
|
تو چشمه ای آتش از تنت می ریزد !! زنبور عسل از دهنت می ریزد!!! این جور که با موج زدن می رقصی ماهی سفید از بدنت می ریزد پر می زنی و جهان پر از پروانه ست با اینکه گل از پر زدنت می ریزد سکر آوری و مثل شراب شیراز صد حافظ مست از سخنت می ریزد خوابیده ای و عطر تن تو ..... دارد از پاره گی پیرهنت می ریزد چون بطری عطری که درش وا مانده دائم هوس از ریختنت میریزد!! [ چهارشنبه 23 فروردین1391 ] [ 11 قبل از ظهر ] [ كورس احمدي ]
پانزدهم اسفند 43 ساله میشوم به همین راحتی.در تعارضی عجیب که دل و روحم با موهای جو گندمی شده ام دارد. درنگ میکنم که بهار از راه برسد که ورق ورق روزهای رفته را برگردم. روزگار اما بی اعتنا به دغدغه های من سرکش و بی پروا میتازد و سهم من غباری است همیشگی . با این حال آنچه هنوز در من تازه است عاشقانه زیستن و عشق ورزیدن به زیباییهاست. وا میشوم در التهاب دلنشین دستهایت چون غنچه ای که بگذرد از روح او هرم صدایت ای آمده از سرزمین خوابهای رنگی من با یک نگاه ساده در من جان گرفته ماجرایت باور کن آری یک شب برفی تو را در خواب دیدم کاینجا مرا آورده با خود دست آخر رد پایت وقتی نگاهت ایچنین از جان خود سیرم نموده ست با من چه خواهد کرد ...ها یک جرعه از عطر هوایت؟ وقتی که من طاقت ندارم یک نفس دور از تو باشم کی میشود آسان برید از چشم با من آشنایت؟ همواره بعداز رفتنت میمیرد و هرشب سراپا چون نبض ققنوسی در آتش می تپد این دل برایت آری خدا از من تو را هرگز نگیرد تا ببینی هر شب چگونه میشوم تا شعله ی آخر فدایت ** ای جاده آخر این مسافر را کجایش می کشانی؟ کاینگونه در مه گم شده هم ابتدا هم انتهایت [ شنبه 13 اسفند1390 ] [ 11 قبل از ظهر ] [ كورس احمدي ]
وقتی تمام سهمم از آسمان قفس بود دیدی چگونه بالم در پشت میله فرسود؟!! اینجاکسی به جز تو درد مرا نفهمید اینجا کسی به جز من بر رنج تو نیفزود! عمری به باد دادم خاکستر تنم را شاید که پر بگیرم از کوچه های مسدود دیدم غریبه هایی خورشید را شکستند گم شد تمام چشمم در آسمانی از دود ** وقتی اسیر هستی وقتی اسیر هستم در پشت میله ها هم باید به فکر هم بود. [ دوشنبه 24 بهمن1390 ] [ 12 بعد از ظهر ] [ كورس احمدي ]
مردک حقیر هاشم زاده نامی در جواب من که میگویم: آقا مگر پنجاه شصت نفر آدم مسخره شما هستن ؟ میگوید دنیا مسخره ماست. معطل ماندن جلسه ی نقد و بررسی کتابی که قرار بود با حضور میر شکاک و همین مردک که به سفارش یوسفعلی دعوت شده بود پایانش همین مشاجره تلفنی بود. کسی نیست بگوید مردک نکند در توهمات مالخولیایی خود انتظار داشتی که در ورزشگاه آزادی جمعیتی منتظر شنیدن اباطیل و مهملات شماباشند که با لحنی نا خوشایند همان جمعیت اندکی که با من بمیرم تو بمیری رغبت حضور در جلسه را پیدا کرده بودند به سخره گرفتی. این بماند که بیشتر از این را نه لیاقت داری و نه من حوصله فکر کردن به حقیری چون تو را دارم. و اما جناب مستطاب یوسفعلی میر شکاک همگان بر اوضاع و احوال نا مساعد شما آگاهند که باد رو به هر سو میوزد شما رو به آن جانب دارید و البته آنقدر هم مشاعر شما تحلیل رفته که به ولی نعمتان خودنیز میتازید _ آنان که در قحط الرجال دهه شصت _ به شما و امثال شما نام و آبرویی دادند که البته چون بسیار بیشتر از آنچه بود که گنجایشش را داشته باشید جز اندکی از آن باقی نیست. با خود اندیشیده اید که آیا شما را به خاطر دانایی و شعور و ادب میشناسندیا به دلیل فن بیان مثال زدنی شما در هتاکی و اسهالی که در بد وبیراه گفتن به این و آن دچار شده اید؟ متاسفم از اینکه تاریخ ادبیات این مملکت آلوده به نام شما و تمام کسانی شده که شما برایشان( حضرت آقا )شده اید. اوضاع شما که چنین است پس وای به حال ذغال دور منقل چینها یی که از خا..های مبارک شما آویزانند. البته بد نیست بدانید که به توصیه مدیران بالا دست حاضر به دعوت از شما - شعبان بی مخ های- ادبی شدم و الا هیچگاه اعتقادی به نوشته ها و گفته های شما ندارم. [ چهارشنبه 19 بهمن1390 ] [ 11 قبل از ظهر ] [ كورس احمدي ]
پرنده ها کلمه بودند وقتی یاد گرفتم بنویسم عشق وقتی نام تو را زمزمه کردم از دهانم پریدند. [ یکشنبه 25 دی1390 ] [ 11 قبل از ظهر ] [ كورس احمدي ]
آن بت که خودت ساخته بودیش شکستی کافر ! تبر از بهر درخت است نه معشوق!!!!
[ دوشنبه 28 آذر1390 ] [ 12 بعد از ظهر ] [ كورس احمدي ]
کی؟ کجا؟ خیمه زند بر سر من چتر پناهی دیگر؟ تا به دادم برسد پت پت فانوس نگاهی دیگر!! زیر این بارش باران مداوم چه کنم سقفی نیست تا امیدم نفسی تازه کند بر سر راهی دیگر بعد تو توده ی خاکستر سردیست که از من باقی ست بعد من برق تماشای تو و خرمن کاهی دیگر! به خدا یک شب اگر سر زده وارد بشوی می بینی غزلی سوخته در دفتر م از آتش آهی دیگر عشق اگر جرم و گناهست قبول آه ... ولی بگذارید_ بنویسند بر آن نامه ی من خط گناهی دیگر _ کامشب از اینهمه تنهایی و غمگینی خود میدانم می رسد صبحدم از سمت سحر چشم سیاهی دیگر تا در این گوشه دنیا که غم انگیز تر از هر جایی ست پر شود خانه ام از قهقهه ی گاه به گاهی دیگر.
[ یکشنبه 13 آذر1390 ] [ 4 بعد از ظهر ] [ كورس احمدي ]
[ دوشنبه 28 شهریور1390 ] [ 2 بعد از ظهر ] [ كورس احمدي ]
دخترم شبا به چشمای بابات خواب نمیاد آخه خواب به چشمای آدم بی تاب نمیاد چهارم شهریور روز تولد نجوا و همه ی دلخوشیهای منه بیقراریهای روزگارمو در آرامش نگاه معصومش در لبخند های رها و آسمانی اش گم میکنم و جز آرزوی اینکه بتواند در دنیایی شاد و آزاد -- نه آنگونه که ما -- زندگی کند حرفی ندارم . [ پنجشنبه 3 شهریور1390 ] [ 2 بعد از ظهر ] [ كورس احمدي ]
یه دوبیتی بگو امشب قراره ساعت چند؟ تو با من باشی تو میدون دربند فقط یادت نره با خود بیاری دو تا بوسه دو تا رویا دو لبخند!! [ یکشنبه 2 مرداد1390 ] [ 10 قبل از ظهر ] [ كورس احمدي ]
ر نگاهي به دفتر شعر « تو از يادم نخواهي رفت » سروده كورس احمدي عبدالرضا شهبازي واژه ي « غزل » در اين معني عشق بازي و سخن عاشقانه است . محور و مدار « غزل » در اين معني ، محتوا و درون مايه عاشقانه شعر است و به قاب و قالب آن نظري نيست ، يعني در اين كاربرد ، هر شعري كه از عشق سخن بگويد و بيانگر شور و شوق عاشق و درد و داغ او باشد ، يا شرح و گزارش جلوه و جمال و حسن و كمال و معشوق و يا شكوه و گلايه از بي مهري و جفا جويي او ، غزل خواهد بود . خواه قاب و قالب آن نيز غزل ( به معني امروز ) باشد يا قصيده و يا قطعه يا رباعي ... يكي از گواهان آشكار اين كاربرد را در منظومه ليلي و مجنون نظامي مي بينيم . نظامي در اين منظومه به هنگام يادكرد شعرهاي عاشقانه مجنون و يا در اشارت به عاشقانه سرايي هاي او ، از تعبيرهاي گوناگوني بيت ، قصيده و غزل ياري جسته است . تعبير هاي او از يك چيز ( اشعار مجنون ) همراه با حال و هواي داستان ، نشانگر اين است كه خواسته نظامي از همه تعبيرها يك چيز است ، شعر عاشقانه . همان كه خود آشكارا آن را « بيت عاشقانه » گفته است : مجنون ز شكايت زمانه بيتي دو سه گفت عاشقانه با اين مقدمه به سراغ كتاب « تو از يادم نخواهي رفت » سروده كورس احمدي مي رويم و از دو ديدگاه عرفان و عشق نگاهي كوتاه به آن مي افكنيم . باشد تا خوانندگان جدي شعر امروز خود بيشتر و بهتر به زبان زيبايي شناختانه اين اثر پي برده و از آن لذت بيشتري ببرند. احمدي در اين اثر توانسته با زباني يكدست و لطيف شعرهاي زيبايي را خلق كند و اين شعرها بيشتر نمودي عاشقانه دارد و اين عاشقانه ها هستند كه در آنها رگه هايي از عرفان وجود دارد. عشق در شعر كورس احمدي نمودي خاص دارد و شما نمي توانيد غزلي از اين شاعر پيدا كنيد كه عاشقانه سروده نشده باشد و شايد خاصيت غزل همين است . عرفان در شعرهاي كورس احمدي نمودي روشن و مشخص دارد به طوري كه در بعضي از اشعار اين شاعر مي توان رگه هايي از عرفان ناب پيدا كرد، عرفاني كه امروز به گونه اي جهان بيني توحيدي دارد و ديرگاهي است به عنوان يك مكتب فكري – فرهنگي هم، پيروان و هواداران فراواني داشته و دارد و پژوهشگران و شاعران بي شماري را به خود جذب نموده است و حافظ چه زيبا در اين باره سخن گفته است : بي معرفت مباش كه در من يزد عشق اهل نظر معامله با آشنا كنند نكته هايي كه بيان شد نشانگر اين است كه احساس عرفاني ريشه در روان ما دارد و با سرشت و فطرت ما آميخته است و البته روشن است كه شكوفايي و باروري آن همچون شكوفايي هر احساس ديگري، هم زمين مي خواهد و هم زمينه و هم به تقويت و هدايت نياز دارد . اگر زمين و زمينه نيابد خاموش و فراموش مي گردد و اگر تربيت و هدايت نبيند به كژ راهگي و بي راهگي فرو مي غلتد. با اين نگاه به استفبال ابياتي از دفتر «تو از يادم نخواهي رفت» مي رويم . اينك اي دوست ! كه در هستي من مي پيچد مثل يك شعر رها تا همه سو فريادت «ص 24» و يا : اي جاده آخر اين مسافر را كجايش مي كشاني ؟ كاينگونه در مه گم شده هم ابتدا و هم انتهايت «ص 15» آري هم ابتدا اوست و هم انتها اوست ، او آغازگر است و اوست كه پايان دهنده سياهي و تباهي است ، اوست كه جاده را روشن مي كند و مسافر را به مقصد مي رساند و تنها اوست كه نجات دهنده انسان از شر است . اوست كه بخشنده است و اوست كه كوشنده است ، اوست كه انسان را از گمراهي نجات داده و از جاده مه گرفته زمان انسان را به روشني و نور هدايت مي كند و در هدايتش به سوي نيكي و خيرخواهي شكي نيست. اوست كه «هو الاول والاخر والاظاهر و الاباطن» است. «سوره حديد آيه 3» از همه چيز و همه كس آگاه است و اوست كه در تن مرده آدمي روح مي دمد و او را زندگي جاودانه مي بخشد و اينگونه است كه احمدي در ابياتي از دفتر شعرش به زيبايي اين جاودانگي را بيان مي كند. در تن مرده من روح دميدن با تو «ص 7» و يا در جايي ديگر : به شوق ديدنت با هر عذابي مي ستيزم «ص 14» جسارت در بيان عشق يكي از ويژگي هاي شعر احمدي است او بي پروا نگاه عاشقانه اش را به انسان بيان مي كند بدون هيچ پوششي ، او عاشقانه به جهان پيرامون خود نگاه مي كند و از غم و اندوهي كه امروز در شعر اكثر شاعران جوان وجود دارد در شعر احمدي كمتر يافت مي شود. او عاشقانه نگاه مي كند ولي خود را درگير عشق هاي خياباني نمي كند او مي خواهد با اين عشق نگاهي ازلي و ابدي به جهان داشته باشد ، او عاشقانه در پي معشوق خود است و از بيان اين عشق از هيچ كوششي دريغ نمي كند . بي تو انگارکه اين پنجره ها ديوارند باز با من سر لجبازي ديگر دارند «ص 23» با تمامي لجبازي هاي معشوقش دست از سر او بر نمي دارد و از التهاب و آتش و درد مي گذرد و خود را به آب و آتش مي سپارد و آوارهاي ريخته شده از جور زمان بر روي شانه هايش را تحمل مي كند و با نگاهي عاطفي از فاصله ها سخن مي گويد و آرزو مي كند كه با نگاهي فقط نگاهي، اين فاصله ها از بين برود. آرزوم است كه مي آمدي و دستانت از ميان من و تو فاصله را بردارند «ص 23» او در پي فراموشي خاطره ها و يادها فرياد مي كشد و عاشقانه سر بر روي شانه هاي معشوق گذاشته و با جاني خسته در پي روزهاي قشنگي كه نويد مي دهد مي رود و در پاييز دنبال غنچه نشكفده اي مي گردد تا به دلبر خود هديه دهد و مي گويد : اينك اي دوست ! كه در هستي من مي پيچد مثل يك شعر رها تا همه سو فريادت آن زماني نرسد ، بخت ز من برگردد يك به يك خاطره هامان برود از يادت «ص 24» در شعرهاي احمدي غير از عشق كلماتي چون تنهايي، غربت ، وحشت ، غصه، سردرگمي، ويراني ، اسيري و زنجير زياد به چشم مي خورد و اين كلمات وقتي در كنار تعابيري عاشقانه مي نشيند خوش مي درخشد و بار معنايي تازه تري در شعر ايجاد مي كند. به همين گونه است كه در شعر كورس بيشتر انرژي مثبت به خواننده تزريق مي شود تا ... ديوانه تر از من كو از عشق بپرس اين را از عشق كه مي بندد هر لحظه به زنجيرم «ص 29» مي فرستم با دو تا پروانه و يك شعر تازه تا دمار از روزگار غصه هاي خود درآري «ص 32» در پايان با آرزوي بهروزي و شادكامي براي اين شاعر معاصر ، اميدواريم كه در آينده شاهد آثار بيشتري از ايشان باشيم.
[ پنجشنبه 23 تیر1390 ] [ 10 قبل از ظهر ] [ كورس احمدي ]
همش سر گیجه میگیرم همش گم میشم این روزا به شدت خسته م از هرچی به سختی خسته م از هر جا همش تو فکر اینم که چشاتونو کجا دیدم کدوم عکسه که می دونه چه روزی با تو خندیدم تو رو با خنده مینویسم تو رو با گریه می خونم یه عمره گم شدی در من یه عمره در تو پنهونم داری از یاد من می ری چه بیرحمه فراموشی ببین درد منو حتا نمیفهمه فراموشی همش سر گیجه میگیرم نشونی هامو گم کردم کمک کن از خودم رد شم به چشمای تو برگردم. [ سه شنبه 14 تیر1390 ] [ 5 بعد از ظهر ] [ كورس احمدي ]
غم غربت منو دل تو تاب نداره سر راهم کسی نیس یه کم آفتاب بذاره من پر از شکستنم اونکه میشکنه منم کی صدامو میشنوه تا کجا داد بزنم تو نبودی و ندیدی که گذشتم از زمستون تو هوای من نمونده جز صدای خیس بارون دیگه کار من تمومه قصه ی مردن برگه پشت سر یه راه دوره روبرو سایه ی مرگه غصه ی دوری از تو جونمو به لب رسونده ساقه هامو کی بریده؟ شاخه هامو کی شکونده؟ من یه عمره نا امیدم مث یه درخت بیدم خیلی وقته که شکسته م خیلی وقته که بریده م این همه تنهاییامو رو به کی داد بزنم؟ اونکه میمیره برات هنوزم خود منم. [ چهارشنبه 1 تیر1390 ] [ 11 قبل از ظهر ] [ كورس احمدي ]
تا به کی آخر تحمل ؟ مردم از چشم انتظاری!! نیستی اما خبر از حال ناجورم که داری گاهگاهی نامه ای از تو به دستم میرسانند ابتدا صد تا شکایت انتهایش بیقراری مینویسی: خسته ای از این همه تکرار دلگیر مینویسی: دیگر آنجا طاقت ماندن نداری مینویسی: بعد از آنکه ماهی ات در آب جان داد! تا همین حالای بی باران برایش سوگواری مینویسم: یک کمی مهلت بده شاید برایت دست و پا کردم کمی از دلخوشی های بهاری میفرستم با دو تا پروانه و یک شعر تازه تا دمار از روزگار غصه های خود درآری مینویسی: سال آینده که تابستان بیاید میزنی به سیم آخر هرچه باداباد آری می فرستی از گل پیراهنت هدیه برایم _ روی هر برگش نهاده بوسه های یادگاری مینویسم: من که هیچ اما تو چیزی کم نداری پس چرا با اشتیاق زندگی ناساز گاری مینویسی: می رسیم آیا به هم؟ من مینویسم: پیش الطاف خدا اینکه ندارد هیچ کاری آنقدر بر من بریز از آفتاب مهر بانی ت تا نباشد از حصار یاد تو راه فراری !!. [ دوشنبه 9 خرداد1390 ] [ 10 قبل از ظهر ] [ كورس احمدي ]
از امروزبا محمد علی بهمنی نازنین و عبدالجبار کاکایی گرامی نشست نقد وبررسی ترانه رو ادامه میدیم. این جلسه چارشنبه های هر هفته ساعت پنج و نیم تو خیابون گمرک سابق سالن پردیس سینمایی رازی برگزاره. ******** در ضمن جلسه نقد و بررسی شعر فرهنگسرای انقلاب تو خیابون کمیل رو روزای دوشنبه از پنجم اردیبهشت ساعت پنج شروع میکنیم. ارادتمند همه ایم. [ چهارشنبه 31 فروردین1390 ] [ 10 قبل از ظهر ] [ كورس احمدي ]
این غزل عیدی دوستان گلم
دو ماهی قرمز کوچک کنار سفره جان دادند
درست آن لحظه ساعت ها بهاری نو نشان دادند
دو ماهی قرمز کوچک در آن لحظه که می مردند
فقط دستی به آرامی برای هم تکان دادند
خدا حافظ ـ که یعنی ما به اینجا بر نمیگردیم
زمین مال شما ما را کمی از آسمان دادند
نگاه خیس ماهی ها به هم خندید و در یک آن
در آغوش هم افتادند و در آیینه جان دادند
سکوت سرد و سنگینی تمام خانه را پر کرد
و ساعت از تپش ماند و خزان جای خزان دادند
X تو آن سوـ روبروی من به چشمت چشم می دوزم
که معصومانه در غربت مرا چتر امان دادند
مرنج آری اگر از ما گرفتند آرزوها را
که از روز ازل غم را به دوش عاشقان دادند
تو را ای بهترین مصراع خوشبختی خدایانت
کدامین شب به این تنها ترین مرد جهان دادند
XXX
هنوز اما برای من فقط یک نکته مبهم ماند
به آدمها چرا جز تو دلی نامهر بان دادند.
با آرزوی سالی پر از عشق و آزادی برایتان.
[ سه شنبه 24 اسفند1389 ] [ 10 قبل از ظهر ] [ كورس احمدي ]
بشمار
یک... . . دو...
تردید دارم که
آخرین راه است
...وا مانده ام
هفت... . . .ده
بر میگردی . . . به همه ی خاطره هایمان
شلیک میکنی
من اما...
نه برگشتم!!
نه با خود تپانچه ای داشتم.
.
[ پنجشنبه 5 اسفند1389 ] [ 4 بعد از ظهر ] [ كورس احمدي ]
شاید قطاری باشم
شاید پرنده ای
شاید هیچ ـ
وقت
هیچوقت مرا به یادنیاورده باشی
که پشت
چراغ قرمز
خیابان های خالی خیالی
به اشارتی سبز
به همه ی پنجشنبه های بارانی
به همه ی جاده های فراموش
به همه ی وا ژه های رو به ویرانی
نرسیدم و
رسیدم به قطاری که از
ایستگاه آخر
تو را با خود برد
*
چقدر راه مانده؟
از بیراهه ای که
پیراهنم را در باد
فراموش کردم
خودم را به باد دادم
و تنها تو ماندی و
چشم های من
آویخته بر ایستگاه متروک پنجشنبه ها
حتا اگر پرنده باشم
حتا اگر قطار
حتا اگر هیچ ـ
وقت باز نگردی از راه
به همه ی واژه ها
یاد داده ام
که از کنار نام تو
بیهوده نگذرند
مثل ردیف درختان کاجی
که هی از لابلای
کلماتی که
در سرم چرخ میخورند
پیراهن هایی که در باد
رها میشوند
و صدای شجریان
که از پنجره ماشین
به بیرون میریزد.
نه
من تو را
در باور باد و
رویش آب از
چشمه های خیالی
یافته ام
هیچ قطاری
از پنجشنبه های خاکستری شهر من
رد نمی شود
من اما
نه قطار خواهم شد
نه پرنده
فقط تو را دوست خواهم داشت
با وا ژه هایی که
از کناره های شب
به دستم میرسند
من فقط
دوستت خواهم داشت
همین.... [ شنبه 11 دی1389 ] [ 12 بعد از ظهر ] [ كورس احمدي ]
همه ی روزای رفته
پر از سیاهی یه
قصه ی مرگ پرنده س
غصه ی یه ماهی یه
سرنوشت دو تا دسته
که یه دیوار بینشونه
رنجشونو کی میفهمه؟
حالشونو کی می دونه؟
غصه ی یه راه دوره
یه مسافر و یه جاده
قصه ی یه مرد خسته س
که به ابرا تکیه داده
یه خزون سینه سوزه
یه زمستون سیاهه
اشتیاق یه مسافر
اضطراب یه نگاهه
همه ی روزای رفته
مرگ مشکوک چراغه
خلوت خیس اتاقه
انتحار کوچه باغه
همه ی روزای رفته
سرنوشت من و ما بود
قصه ی یه شهر دوری
که نمی دونم کجا بود.
۲۶/ ۱/ ۸۱
تنهایی ام بزرگ است وقتی تو را ندارم
کوهی بدون پاسخ یعنی صدا ندارم
شهری خراب و خسته سر تا به پاشکسته
یک رهگذر؟ دریغا یک رد پا ندارم
در من قدم گذاری پا در عدم گذاری
چون سرزمین مرده آب و هوا ندارم
من با تو زنده هستم ای عشق ای همیشه
با تو برای ماندن کلی بهانه دارم.
۱۴/ ۱/ ۸۷ [ پنجشنبه 18 آذر1389 ] [ 2 بعد از ظهر ] [ كورس احمدي ]
سلام به شما خوبان
یه چار پاره و یه غزل که مدتها بود گمشون کرده بودم و
تاریخ غزل به ۲۶ / ۱۲ /۷۸ و چار پاره به همین چند
سال اخیر بر میگرده.
صبح فردا خبر خودکشی مرد
میرسد وای به گوش تو و مردم
دیشب انگار فرو افتاده ست
از بلندای گل و خوشه ی گندم!!
صفحه ی سرخ حوادث اما
می نویسد:که چه دردآور مرد
تیتر غمگین همه نشریه ها
- شاعری در غزل آخر مرد -
****
چای و قلیان و کباب و خنده
آخر هفته و هر روز خدا
گرم صحبت من و تو ـ درباران
می رسد تا به فلک خنده ی ما
تو نفس بودی و من محتاجت
که بگیرم تنتان را به بغل
مثل دریا که به ساحل برسد
مثل عاشق به غم و عشق و غزل
XXXX
جاده غمگین شده از غیبت ما
خانه ساکت شده از رفتن تو
کوچه دلگیر و خیابان خالی
مانده ام با تب و پیراهن تو
XXXX
سالها میگذرد از مرگم
یک زن از عرض خیابان رد شد
تیتر یک نشریه را میخواند:
ـزندگی مثل جهنم بد شد.
۱۵ / ۹/ ۸۵
گیر م این شب برمد نوبت خورشید شود باز
صبح فردا همه سو هلهله ی عید شود باز
یا همین باغ سراپا بشکوفد گلهاش
و پر از قهقه ی سر خوشی بید شود باز
گیرم آن تخت به کورش برسد یا کیوان
گیرم این خانه سرای جم جمشید شود باز
آب خضری برسانند به لب های عطش آلودم
و تنم معجزه ی ماندن جاوید شود باز
به پشیزی نخرم این همه را وقتی که
تو نباشی و دلم یکسره نومید شود باز.
۲۶/۱۲/۷۸
[ چهارشنبه 14 مهر1389 ] [ 4 بعد از ظهر ] [ كورس احمدي ]
از آخرین گلوله ای که
از کنار شقیقه ام گذشت
چند چهار راه
با چراغهای قرمز میگذرد؟
این خیابان
به شب نرسیده
تمام میشود
وباران در انتهای این شعر
گلوله ای ست
که پنجره ی خوابها را خواهد شکست
چند سطر پایین تر
جنازه ای آونگ شده
بر دروازه شهر
تا صبح به تماشای
باران
ایستاده است
** حرف های یک دیوانه
شعر هایی ست
که تو در خواب هایت
هم ندیده ای
جز کابوس هزار سال تنهایی من
تو با صورتی جوان اما
هزار ساله
در کوپه ی قطاری نشسته ای
که در ایستگاه آخر
با عکسی از گذشته ها ی دور
روبرو خواهی شد
که دیوانه ای
رو به تو می خندد و
بر گردنش زنجیری
که فاصله مرگ وزندگی ست
این حرف ها را به هیچکس نگو
این مرده
مردی بود
که عاشقش بودی
که عاشقت... [ چهارشنبه 3 شهریور1389 ] [ 1 بعد از ظهر ] [ كورس احمدي ]
ورق بزن تقویم روزگارو
پیدا کن از نو واسه من بهارو
یکی یکی روزای خوبو بنویس
وقت اذونای غروبو بنویس
دلم گرفته واسه اون غروبام
لالا بگم بخوابه خورشید رو پام
بهار من پشت کوهای سرده!
کی می دونه چه روزی بر میگرده؟
این دل سر سپرده مال من نیس
روزای سرد و مرده مال من نیس
بهشت و دادم به دو گندم آسون
دوزخه!! سهم آدم هراسون
دنیا کمی خوبه !کمی جهنم !
گاهی به لب میرسه جون آدم
*****
بی تو همونجوریه هرچی بوده
غبار و دیوار و سکوت و دوده . [ دوشنبه 18 مرداد1389 ] [ 3 بعد از ظهر ] [ كورس احمدي ]
۱ـ
دو برادر بودیم
همیشه
کنار هم
سالهاست رو در روی هم ایستاده ایم
به بلندای
دو کوچه.
=========== ۲ـ
ما به هم دروغ گفتیم
نه تو از کوپه ی قطار
دست تکان دادی
نه من
در ایستگاه منتظر بودم
قطاری که تو را آورد
مرا با خودبرد.
=========
۳ـ
گم شده ام
بی سر زمین
بی عشق
از دستهایت که نه
از چشمت
اف
تا
ده
ام. [ چهارشنبه 23 تیر1389 ] [ 12 بعد از ظهر ] [ كورس احمدي ]
مگر آن لحظه را با تو نخواهم دید بانو؟
تو را با خود کنار چشمه ی خورشید بانو
تورا با آن لباس روشن و گیسوی افشان
تو را در رقص باد و اظطراب بید بانو
به لطف چشم زیبای تو گل را دوست دارم
فقط با تو عسل را میشود فهمید بانو
خدا وقتی دل شیرین پسندم را به من داد
به چشمان تو صد کندو عسل پاشید بانو
ببین ! غنچه برای دیدن تو پلک وا کرد
گل آری گل به شوق خنده ات خندید بانو
اگر این دست ها را ما به هم روزی رساندیم
به هر کس می شود یک شاخه گل بخشید بانو
***
زمین خورده تر از ما می شد آری هر پرنده
اگر از زخم تیر و طعنه می ترسید بانو
اگر یک لحظه با تو فرصت پرواز می بود
در این سرما پر و بالم نمی خشکید بانو
***
گل و آیینه و قرآن و ماهی های کوچک
همه برسفره ی عیدی که مادرچید بانو!
ولی ساکت ولی مغموم و دلگیر است خانه
چه خالی مانده جای تو به روز عید بانو
چرا شادی کنم بی تو ؟ چرا باید بخندم؟
مرا عیدی نمانده آه می بینید؟! بانو.....
[ یکشنبه 6 تیر1389 ] [ 1 بعد از ظهر ] [ كورس احمدي ]
مریم حاتمی سپید بود غزل بود دخترم بود یه دفعه مرگ اینارم ازم گرفت
سال ها از او بی خبر بودم و کاش بیخبر میماندم اما زنده می پنداشتمش .
غزل تازه و جوانی بود که تصاویرش از بیدل لطافتش از سعدی و راز و رمزش از حافظ بود او حیف شد مرد. همین و دیگر هیچ.... [ سه شنبه 1 تیر1389 ] [ 4 بعد از ظهر ] [ كورس احمدي ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||